چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
دسته: ادبیات
-
چو باد… عزم سر کوی یار خواهم کرد
-
بنان – گلهای رنگارنگ ۲۵۰
(سعدی)
تو از هر در که باز آیی، بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی
(عارف قزوینی)
داد حُسنت به تو تعلیم خودآرایی را
زیب اندام تو کرد این همه زیبایی را
قدرت عشق تو بگرفت به سرپنجهی حُسن
طرفهالعین، ز من قوهی بینایی را
هم مگر فتنهی چشم تو به خواب آید باز
در تماشای تو آشوب تماشایی را
منحصر شد همهی دار و ندارم به جنون
در چه ره خرج کنم این همه دارایی را
هر شبم جا به سر کوچهی بیسامانی است
با چنین جا چه خورم غصهی بیجایی را
کرد سودای سر زلف تو دیوانهترم
که نهی سر به سری آدم سودایی را
(عارف قزوینی)
گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد
ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد
هر کسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد
این محرم و صفر ندارد
گر زنیم چاک، جِیب جان چه باک، مَرد و جز هلاک
هیچ چارهی دگر ندارد
زندگی دگر ثمر ندارد