رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن
ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن
خیرهکَشیست ما را، دارد دلی چو خارا
بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خونبها کن»
بر شاهِ خوبرویان، واجب وفا نباشد
ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردیست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن
گر اژدهاست بر رَه، عشقیست چون زمرّد
از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن
بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن
دسته: هنر
-
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها / تَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
-
خشک آمد کشتگاه من / در جوار کشت همسایه.
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ -
چیست این سَقْفِ بُلَنْدِ سادهٔ بِسْیارنَقْش؟ زین مُعَمّا، هیچ دانا در جَهان، آگاه نیست
زاهِدِ ظاهِرپَرَسْت از حالِ ما، آگاه نیست
دَر حَقِ ما، هَرْچِه گویَد، جایِ هیچ اِکْراه نیست
دَر طَریقَت هَرْچِه پیشِ سالِک آیَد، خِیْرِ اوسْت
دَر صِراطِ مُسْتَقیم، اِی دِل، کَسی گُمْراه نیست
تا چه بازی رُخ نُماید بِیدَقی خواهیم رانْد
عَرْصِهٔ شَطْرَنْجِ رِنْدان را مَجالِ شاه نیست
چیست این سَقْفِ بُلَنْدِ سادهٔ بِسْیارنَقْش؟
زین مُعَمّا، هیچ دانا در جَهان، آگاه نیست
این چِه اِسْتِغْناسْت یا رَبّ؟ وین چه قادِرْ حِکْمَت است؟
کاین هَمِه زَخْمِ نَهان هست و مَجالِ آه نیست
صاحِبِ دیوانِ ما گویی نمیدانَد حِساب
کاندر این طُغرا، نِشانِ حِسْبَةً لِلّٰه نیست
هَر که خواهَد گو بیا و هَرْچِه خواهَد گو بِگو
کِبْر و ناز و حاجِب و دَرْبان، بدین دَرْگاه نیست
بَر دَرِ مِیْخانِه رَفْتَن، کارِ یِکْرَنْگان بُوَد
خودفُروشان را به کویِ مِیفُروشان، راه نیست
هَرْچِه هَسْت از قامَتِ ناسازِ بیاَنْدامِ ماست
وَرْ نَه تَشْریفِ تو، بَر بالایِ کَس، کوتاه نیست
بَنْدِهٔ پیرِ خَراباتم که لُطْفَش، دائِم است
وَرْ نَه لُطْفِ شِیْخ و زاهِد، گاه هَسْت و گاه نیست
«حافِظ» اَر بَر صَدْر نَنْشینَد، زِ عالیمَشْرَبیست
عاشِقِ دُرْدیکَش اَنْدَر بَنْدِ مال و جاه نیست
زاهِدِ ظاهِرپَرَسْت از حالِ ما، آگاه نیست
دَر حَقِ ما، هَرْچِه گویَد، جایِ هیچ اِکْراه نیست
دَر طَریقَت هَرْچِه پیشِ سالِک آیَد، خِیْرِ اوسْت
دَر صِراطِ مُسْتَقیم، اِی دِل، کَسی گُمْراه نیست
تا چه بازی رُخ نُماید بِیدَقی خواهیم رانْد
عَرْصِهٔ شَطْرَنْجِ رِنْدان را مَجالِ شاه نیست
چیست این سَقْفِ بُلَنْدِ سادهٔ بِسْیارنَقْش؟
زین مُعَمّا، هیچ دانا در جَهان، آگاه نیست
این چِه اِسْتِغْناسْت یا رَبّ؟ وین چه قادِرْ حِکْمَت است؟
کاین هَمِه زَخْمِ نَهان هست و مَجالِ آه نیست
صاحِبِ دیوانِ ما گویی نمیدانَد حِساب
کاندر این طُغرا، نِشانِ حِسْبَةً لِلّٰه نیست
هَر که خواهَد گو بیا و هَرْچِه خواهَد گو بِگو
کِبْر و ناز و حاجِب و دَرْبان، بدین دَرْگاه نیست
بَر دَرِ مِیْخانِه رَفْتَن، کارِ یِکْرَنْگان بُوَد
خودفُروشان را به کویِ مِیفُروشان، راه نیست
هَرْچِه هَسْت از قامَتِ ناسازِ بیاَنْدامِ ماست
وَرْ نَه تَشْریفِ تو، بَر بالایِ کَس، کوتاه نیست
بَنْدِهٔ پیرِ خَراباتم که لُطْفَش، دائِم است
وَرْ نَه لُطْفِ شِیْخ و زاهِد، گاه هَسْت و گاه نیست
«حافِظ» اَر بَر صَدْر نَنْشینَد، زِ عالیمَشْرَبیست
عاشِقِ دُرْدیکَش اَنْدَر بَنْدِ مال و جاه نیست -
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس میارزید
من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجرهای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگیام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیام میفهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم میگفتم
تا دم پنجرهها راهی نیست
من نمیدانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرسد
روزگاریست غریب
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوشبین بودم
همهاش رویا بود
و خدا میداند
سادگی از ته دلبستگیام پیدا بود
جبران خلیل جبران